صفحه ها
دسته
لینک برو بچ خودمون...!
دم دستی√↓←→↑√
لینکم در پارسی وبلاگ


بچتیم ؛داد؛کام
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 154396
تعداد نوشته ها : 85
تعداد نظرات : 161
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم
زندگی کنیم.

ساعتها و روز را چه می کنی؟
حتی سالها اهمیت ندارند...
تنها 
تو را به یاد می آورم که
انسان هستی چون من...

نشناختن از شناختن بهتر است.
یکبار پس از شناختن تو بود که
با تلخی زندگی آشنا شدم
بیا ! این تلخی را با هم بچشیم
و هرگز 
به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم 
اعتنا مکن...

مرا به هر کجا که خواستی ببر
که ما هر دو
نه در خوابیم 
و نه بیدار
و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت
بهاری بدون تو
و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست
..........

سبز است مرگ
بهار اگر جاودانگی ست.

هر کجا از آب نشانی باشد
هر کجا نسیمی در گذر باشد
سپیداری آنجاست.


........

دلم گرفته است.
به پایان می اندیشم
و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم.
تو نیستی 
و میدانم که من هم
روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد...


جمعه چهارم 11 1387
خدایا انکه در تنها ترین تنهاییم تنهایم گذاشت تو در تنها ترین تنهایش تنهایش نگذار
دوشنبه بیستم 8 1387

ترکم مکن 

حتی برای یک روز 

زان رو که به انتظار

ایستگاهی متروک خواهم بود 

  خالی از قطار .

ترکم مکن 

حتی برای ساعتی 

که دلتنگی چون بارانی 

به آوارم فرو خواهد ریخت 

و غبار 

  چون هاله ای.

جای پایت به شنها امیدم می دهد

و مژگانت آرامشم. 

عزیزترین !

ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .

وقتی تو نیستی 

سرگردان سرگشته این سوال مداومم

  که باز خواهی گشت آیا؟


يکشنبه نوزدهم 8 1387
دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم

دل من تنهاییات پر از سواله می دونم

دل من خندیدنت فقط تو خوابه می دونم

دل من آرزوهات نقش برآبه می دونم

دل من تحملت مثه یه کوهه می دونم

دل من عاشقیات مثه جنونه می دونم

دل من صبوری و کسی سراغت نمی یاد

دل من خسته ای و صدا ازت درنمی یاد

دل من امید فقط باید خدا باشه

دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه

جمعه دهم 8 1387

نگاهی مانده در گلدان خالی کنار آرزوهای خیالی سکوتی یخ زده

در جان دیوار بهاری گم شده در جان قالی میان آینه،دلتنگ بودم نگاهی ساده

و بی رنگ بودم گرفته،

ساکت و غمگین و خاموش شبیه تکه ای از سنگ بودم

کسی در من سکوتم را ورق زد کسی آهوی قلبم را صدا زد

کسی آمد به شهر خوابهایم مرا از آن ور دنیا صدا زد و من آهنگ پایش را شنیدم و من موج صدایش را شنیدم

و من از چشمهای ساکت او هیاهوی نگاهش را شنیدم صدایی مهربان نام مرا گفت ندایی گفت برخیزم دوباره و من جاری شدم تا دستهایش و من برخاستم با یک اشاره کنار آرزوهایم قدم زد

مرا با خود به قلب قصه ها برد مرا از سایه های شب جدا کرد مرا تا برکه نور و صدا برد و من پرواز کردم در نگاهش کتاب چشم او را دوره کردم میان آن نگاه آسمانی دوباره سبز شد چشمان زردم

جمعه دهم 8 1387
X